تبليغاتX
دیازپام 10

دیازپام 10

حالا که در آستانه ی آخرین ترم حقوق و هم فلسفه قرار دارم (با احتمال معرّفی به استاد) دوباره همون تردید دیرینه داره در من زنده می شه! عجیبه که من درس عبرتم نمی گیرم. چرا واقعاً این طوره؟

تنها چیزی که مسلّمه و تردیدی توش نیست آزمون وکالتیه که از قضا افتاده شهریور و لازمه جان بکاهم.

طرف دیگه ی قضیه ارشد هست. من از تخصّص می ترسم. از تفنّن بیشتر خوشم می یاد. ارشد حقوق با وجود بچّه هایی که خیلی خوب درس می خونن و رقبای سرسختی می تونن باشن, از نظرم آسون ترین راهیه که پیش رومه. چون تموم این چهار سال خصوصاً این اواخر بهشتی همه ش کتب حقوقی خوندیم و جزوه کم تر بوده و من کلّاً احساس می کنم الآن یه چیزی حالیمه و مثل فلسفه لاادری و متحیّر بیرون نیومدم. انگیزه ی ارشد خوانی حقوق هم می تونه این باشه که تو تابلوی دفترت می نویسی کارشناس ارشد فلان. سبک ارشد رو هیچ دوست ندارم. تحقیق و پایان نامه و اینا. امّا کاریه که باید انجام بدی. و خرّمی نیا که تازه پارسال ارشدش رو باکو گرفت, کلّی نصیحتم کرده که تا جوونی بخون تموم شه بره پیکارش. از نفس دانشگاه رفتنم بدم نمی یاد راستش. یعنی می ترسم از ادامه ندادن. می ترسم راکد بشم و جزمی یا عکسش بی اعتماد به نفس. دیگه همه دارن می خونن آدم احساس می کنه نجنبه کلاه سرش میره!

امّا تردید مربوط می شه به همون تقابل مزمن عشق و عقل. مطالعات زنان که در ایران نشاید. من آرزومه انسان شناسی بخونم تو ارشد. می ترسم. می ترسم فکر و ذهنم مشغول بشه به این و نتونم خوب پول درآرم و اون وقت همه چیز بر باد فناست. چرا که عادت غریبی هم به وا رفتن و از خود بی خود شدن دارم. دوّم این که هیچ چیز خاصّی از انسان شناسی نخوندم جز اون چند تا منبعی که سال دوّم دانشگاه خریده بودم و زیر و رو کردم. یعنی اصلاً تو جوّ علوم اجتماعی نبودم. ترس بزرگ ترم هم مربوط می شه به کاری که پنج سال پیش کردم و چوبش رو خوردم. شایدم چوبی نخوردم. به هر حال فلسفه درسته اون تاثیری که می خواستم رو نداشت و اصلاً جو خیلی آکادمیک مذهب زده ای بود و فلاسفه باید خیلی حیران تر و ضد اجتماعی تر و آرمانگراتر و "ضد استدلال تر" از این حرفا می بودن. با این وجود من نمی تونم حرفی از پشیمونی بزنم. امّا به هر حال چیزی بود –هرچیزی- که عمرم رو نذاشتم پاش. نمی تونم بگم دلیلش شغل و درآمد بود دقیقا که رفتم سمت حقوق یا عدم رضایت کامل از فلسفه. اعتبار اجتماعی که حتماً بود. یعنی الآن خودمم نمی دونم واقعیّت رو! از طرفی تنها عاملی که می تونه من رو به سمت تصمیم گیری درست در مورد ارشد ببره همین تامّل و غور در دلیل کاریه که چهار سال پیش در انتخاب حقوق کردم. موقع انتخاب رشته ی پنج سال پیش دقیقاً این تردیدها راه به جایی نبرد و همین طور با ریسک رشته ها رو زدم! شاید کسی باور نکنه. خودمم الآن می فهمم که اون موقع نمی دونستم دارم چی کار می کنم. لحظه ای نبود که این تقابل عشق و عقل دست از سر کچل ما ورداره. چقدر اونایی که نصیحت نیوش و منفعت گرای صرف هستن راحت و خوشبختن. انتخاب رشته ی دبیرستان هم همین طور شد و دو هفته سر کلاس تجربی ها نشستم و در آخر عشق غالب اومد.

مسخره است. این عطش من به انسان و خصوصاً تاریخ انسان با دیدن فیلم و خوندن کتاب درمان نمی شه – نشد. این احساس تزلزلی که نسبت به موفّقیّت در شغل آینده دارم هم مزید بر علّت شده. یعنی اگه اطمینان داشتم به این که می تونم از پس کار وکالت بربیام به خوبی و در حدّ رفاه کامل, لحظه ای تردید نمی کردم در گرایش ارشد. می ترسم تمرکزم رو بین وکالت و انسان شناسی تقسیم کنم بعد از کار سخت وکالت ناموفّق بیرون بیام. هم اشتیاق شدید دارم به این شغل و هم ترسی عظیم. شاید خودم رو ول بدم جریان آب من رو می بره دانشکده حقوق. ولی باز می ترسم از ده سال بعد. که در رفاه مالی نشستم و حسرت آرزویی رو می خورم که خودم نخواستم برم سمت تحققش. زن هم که هستیم و خدمتکار آشپزخونه. چنان دان که چاره نباشد ز جفت/ ز پوشیدن و خورد و جای نهفت! فقط کافیه اون موقع کودکانی هم باشه و خونه داری –که خودش شغل دوّمیه جانکاه که تا بهش نپردازی معضلش رو نمی فهمی- که دست و پام تا لب گور بسته شه. (باز اگه مرد بودم غذا آماده و لباس اتوکرده و منزل پاکیزه و نصفی از خرجی خونه رو زنم می آورد سر سفره, من می چسبیدم به کارهای مهم تر!)

خیلی زدم تو سر دل و احساساتم تا این مسئله رو بازگو نکنم و هی به خودم گفتم انقدر خفت و در به دری کشیدی آدم نشدی؟ فراموشش کن امّا... آدم نشدم. یک سری انسان هایی هم هستن در دنیا که مثل من هستن لابد. القصّه آهوی جانم سر صحرای انسان شناسی دارد.

یعنی اگه نشه و بترسم و نرم سمتش, بخشی از وجودم رو فراموش کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 17:49  توسط ندیوس 

بنده یه چند سالی هست حتّی یک دقیقه تلویزیون ایران رو ندیدم و کلاسم رفته بالا و سوالی که ذهنم رو مشغول کرده اینه که آیا هنوز هم توی سریالای ایرانی نیمه های شب خانم جوانی رو در حالی که سر تا پا سفید پوشیده و حتّی روسری سفید و هد سر سفید و آستین و یقه ی حجاب سفید داره و از روی شلوار و مانتوی سفیدی که تنشه یه سارافن مانند صورتی کمرنگ حلقه ای بالای زانو پوشیده, نشون می دن که از تختی که معلوم نیست دو نفره است چون فقط گوشه اش توی کادره بلند می شه و یه طرف شالش رو می اندازه رو شونش و می ره تو آشپزخونه در حالی که دنبال یه گمشده ای می گرده یه لیوان آب می خوره بعد می ره می بینه همسرش توی بالکن یا ایوون با لباس پلوخوری ایستاده و داره به گرفتاری زندگیشون فکر می کنه, بعد دوتایی می شینن همون جا پشت میز خانومه آقاهه رو دلداری می ده؟ یا الآن برنامه عوض شده و ما بی خبریم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 22:52  توسط ندیوس 

مایلم صحبتم رو از این فرع شروع کنم که: مذهب به معنای آثاری که بر زندگی توی یه جامعه ی دینی داره مسئله ی من نبوده و نیست: روسری برام حکم یه کوله پشتی سنگین رو داره که باید هر طور شده روی سر نگهش داشت (و همین طور سایر توابع شریعت). مسئله ی من خیلی انتزاعی تر از این حرفاست. البته سیطره ی ایدوئولوژی دینی و جامعه پذیری سفت و سختش باعش شده من از هر شخص حقیقی حقیقت یافته یا شخص حقوقی که احساس کنم به نحوی قصد داره آرمان های یه ایدئولوژی رو (حتی ایدئولوژی ای ملحدانه و سکولاریستی و ...) واسه من درونی کنه بترسم و فرار کنم و متنفر بشم. با این حال هیچ کدوم این دو مسئله ( اول رعایت شرایع مذهب و دوم فرار از حقیقت یافتگی به مثابه ی تاثیر زندگی مذهبی بر من) اولویت نداره در مقابل خستگی ای که از تظاهر به اگر نخوام بگم مذهبی بودن,  دست کم تظاهر به ضد مذهب نبودن بر من عارض شده و این که کوچک ترین امکانی برای عریان کردن بی دینی و الحاد وجود نداره, سال هاست من رو از درون عذاب می ده و خرد می کنه. مورد اخیر یکی از عواملی هست که وادارم می کنه به فکر کردن در مورد ترک کشور. با این حال دومین دلیلمه. اما دلیل اول چی می تونه باشه؟! این جاست که به پایان مقدمه چینی می رسیم. شاید خیلی بچه گانه, کوته فکرانه یا بی اهمیت به نظر بیاد دست کم برای خیلی ها. عامل اصلی که شاید یه روز من رو از این جا فراری بده پدیده یا جرم مزاحمت برای "نوامیس!!!" هست و نبودن آزادی رفت و آمد.

البته چند وقت پیش که ش.ص اون مقاله رو در مورد پدیده ی متلک بیرون داد من خیلی بهم برخورد و هنوزم عمیقاً معتقدم خیلی تحقیرآمیزه که مشکلات این چنینی رو به فمینیسم ربط بدیم و بارها گفتم و می گم که فمینیسم جز برابری انتزاعی عرصه ی حقوق نیست و با این شد هزار و یک بار. این چیزی که در مورد مزاحمت ها دارم می گم صرفاً یه مسئله ی شخصیه و نه غرض بحث زنانه دارم نه اعصابش رو در حال حاضر.

حالا وقت اینه که بپردازم به مواردی که استثنا می کنم: یه سری رفتارهایی که تو خیابون می بینم مثل موارد متعدد آلت نمایی تو جاهای کم رفت و آمد (مثل پل هوایی سر ولنجک) یا تجربه های دوستان حول و حوش محوطه ی کوی دانشگاه یا توی دانشگاه! رو با خوش بینی ذاتی که در ما ایجاد شده! می ذاریم کنار. به نظرم اولا این دسته آدما سلامت ندارن و این رفتار همه گیر نیست. ثانیاً با ترس و لرز و در مکان های خلوت این فعل رو مرتکب می شن. دسته ی دوم که استثنا می کنیم متلک ها و تیکه هایی هستن که مخاطب پسندن (ممکنه باب آشنایی بعضی رو با بعضی دیگر فراهم کنن!) و بار غیراخلاقی کمتری دارن و چه بسا از سوی زنان  و خطاب به مردان باشه. این جا یا زیاد جنسیت اهمیت نداره یا تسامحا می گیم ظاهر زننده ی یه زن - هرچند ظاهر هر کس به خودش مربوطه ولی در حالتی که بخوایم به عرف جامعه احترام بذاریم -  باعث می شه مثلا توجه هر کس از کوچک و بزرگ بهش جلب بشه و حالا این وسط یکی دو نفرم یه چیزی بپرونن.  استثنای آخر مربوط می شه به رفتاری که غیرمستقیم به زنان جامعه مربوط می شه و نمی شه انداخت گردن کسی که تو به من اهانت کردی. مثلا یادمه یه بار با لیلا و جینو از دانشگاه به سمت میدون می اومدیم که من یادم افتاد چترم رو دانشگاه جا گذاشتم و زنگ زدیم فروه گفت صبر کنین میدون بیارمش. یه ده دقیقه منتظر موندیم و تو اون مدت یه یارویی چی بگم آسمون جل و چه بسا از مصادیق حی و حاضر جرم ولگردی بلند داد زد به پلیس راهنمایی رانندگی گفت "حال می کنی این جا الّافا رو دید می زنیا". من به طور مضاعف تحقیر می شم وقتی دارم خاطرات خوشم رو این جا بازگویی می کنم. موارد این طوری زیاد هست و مورد دیگه فحش های "ک" داری که آقایون با صدای بلند تو خیابون به هم دیگه می دن و دیگران رو هم پوشش می ده. قرن ها از زمانی که از شنیدن این اصوات یخ می کردم گذشته و دیگه اقتضای سن ما نیست...

فکر می کنم از استثنائات فارغ شدم. مسئله ی من اون جایی هست که هر روز صبح که می خوام از خونه بیرون برم یه استرسی که تبدیل شده به عرض غیرمفارق و طبیعت دومم! یعنی اون قدر عادی شده که گاه سببش رو فراموش می کنم من رو احاطه می کنه از بابت گوش جان سپردن به این نکات ارزنده و انتقادات مفید آقایون توی خیابون. هدفن در گوش رو بسیار به کار می برم برای فرار و سعی می کنم سیمی که رفته توی گوشم جلوه ی بیرونی داشته باشه تا مخاطبان احتمالی بی جهت فکّشون رو به کار نندازن. دو مورد همیشه برام سوال بوده: اول این که من یه ظاهر معمولی عرفی همیشه سعی کردم بر جای بذارم و هرگز رنگ زننده ای که چه بسا چشمم رو گرفته خریداری نکردم برای رویی ترین لباس ها, رنگ مویی که دوست داشتم رو نذاشتم, مانتوی کوتاه تر از بالای زانو نپوشیدم, کم ترین میکاپ رو انجام دادم, تا جایی که ممکن بوده مسیرها رو پیاده نرفتم و شمال که مدت هاست جز با ماشین بیرون نرفتم ( و مزاحمت های رانندگی در این مقال نمی گنجد!) و خلاصه خیلی, خیلی کارا رو نکردم همیشه از خودم می پرسم این دختران آراسته ی آن چنانی توی خیابون چطور سرزنده و بلکه زنده ان؟!

مورد دوم که اصلاً انگشت حیرتم رو به دهان گزیده انفعال عزیزان شهروند هست به هنگام مواجهه با پدیده ی مزاحمت خیابانی به عنوان شخص ثالث. یه بار که افتضاح شد! تو بانک شلوغ سر ولنجک منتظر نشسته بودم نوبتم بشه برم شهریه ی مهمان شدن رو واریز کنم. قریب به بیست دقیقه یه مردی با یه متر فاصله ازم ایستاده بود و به نقطه ی نامعلومی حول و حوش من خیره شده بود که بعدا فهمیدم باید حول و حوش رو ورداشت و من رو تنها گذاشت. یمین و یسار من دو مرد میانسال 50 ساله نشسته بودن! این مرد دستش توی جیبش تکون می خورد و پیراهنش مرطوب بود. البته من تا چند ماه بعد متوجه نشدم اون روز چه اتفاقی افتاد و فقط وقتی احساس کردم خیره شدنش طولانیه و مثل سایر عزیزان شهروندم معمولی و کوتاه مدت تر نیست ( دروغ چرا صرفا خیال کردم یارو دیوونه است و ممکنه آسیبی به من برسونه) پاشدم یه سمت دیگه ایستادم و هیچ کس تاکید می کنم هیچ کس پا نشد گوش طرف رو بگیره بندازه بیرون! (در این جا غیرت و حمایت از یک ضعیفه ای که من باشم هم در جای خود تحقیر آمیزه ولی عرفا از عوام انتظاراتی داشتم)  و یقین دارم که خوشبینانه دست کم دو مرد میانسال یمین و یسار از ما وقع اطلاع یافتن و کاری نکردن. متاسفم که زودتر از چند ماه بعد از واقعه اصل مطلب رو شیرفهم نشدم و مثل غالب موارد چوب حواس پرتیم رو می خورم. از مثال های فضیحت باری مثل این اگه بگذریم رفتار های رقیق تر مثل پخ کردن افراد روی پل هوایی ها یا فردی که سایه به سایه ی شما می یاد و هی سلام می کنه یا کارگر ساختمونی که واسه شما صدای بوس درمی یاره یا مغازه دار هم محله ای که حساب رفت و آمد شما رو اعلام می کنه به نظرم واکنش جمعی رو می طلبه و سکوت مردان غیور و جای خالی شور حسینی شون  انسان رو دلتنگ می کنه. به عبارت دیگه با توجه به ساختار اجتماعمون نباید این جرم از مصادیق لوث قرار بگیره (مثلا در حقوق جرمی مثل کوپن فروشی شاه مثال لوث هست). البته من مثل خیلی چیزای دیگه دغدغه ی اصلاحات اجتماعی رم ندارم و تاکید می کنم که این حرفا اظهار تعجب صرف و بازگویی علت شناسی اعصاب خوردی هاست. برای حسن ختام باید بگم این مزاحمت های میانه حال کم نیست و موردی پیش نمی یاد. به طور متوسط شاید هر 20 قدمی که راه می رم رخ می ده. توی همین انقلاب که می خوای راه بری ضمن پاییدن جوانبت باید حواست به 50 متر جلوترتم باشه که به موقع جاخالی بدی و همه ی توانایی های انسان شناسی, روان شناسی و چهره خوانیت رو به کار ببندی! این طور شده که هر بار صدای دویدن رو از پشت سر می شنوم تنم می لرزه. همه ی موارد رقیق تا شدید برای دوستان چادری ما هم پیش می یاد اون طور که تعریف کردن. جالب این که من از دست این مزاحمان خیابونی کتک هم خوردم! یه بار داخل دانشگاه نشسته بودیم! چند تا سرباز از توی خیابون به ما سنگ پرت می کردن! و یکیش به پای منم خورد! یا موقعی که توی شریعتی یکی با مشت محکم زد توی معده م!!! حرف دانشگاه شد یه خاطره دارم از همین امسال که تو چنارستون نشسته بودیم و از اون طرف نرده ها و از توی خیابون یه مردی یه دسته اسکناس در دست, دستش رو آورده بود داخل و پول ها رو تکون می داد و به ما چهار نفر اشاره می کرد بیاین بریم. تابستونا آمار این جرایم خیلی بالاتر می ره و اصلاً خیابون جای رفت و آمد نیست. اما ده روز محرم بسیار کم تر می شه!!! و من ومیرمحمدی فکر می کردیم این به کل محرم و صفر مربوطه که درست چند ساعت بعد از توافقمون یه مرده موقع رد شدن از خیابون چیز زشتی زیر گوشم زمزمه کرد و من زودی مسج زدم به میرمحمدی که حکم رو به همون ده روز تخصیص بزنیم!

 

پ.ن.1. از اون جا که نگارنده اعصاب بازخوانی اون چه تایپ کرده رو نداره, غلط های نگارشی, املایی و عدم رعایت احتمالی تشدیدها رو بر او ببخشایید.

پ.ن. 2. خلاصه که بدانید یا ایها الناس اگه یه روز ما فرار مغزها شدیم اولیش واسه متلک بود دومیش واسه تظاهر به دین داری.

پ.ن.3 توجه کردید چه زود به زود آپ می کنم؟ بله. از استرس امتحاناته.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 13:36  توسط ندیوس 

بعد دانشگاه دوم می خواست ما رو از نون خوردن بندازه موفق نشد.

زندگی سرشار از هیجانه. تو آموزش می گفتن شورا باید من و ترابنده رو حذف کنه, این بار من هرهر می خندیدم. کلی رفتیم و اومدیم و استدلال کردیم و آیین نامه بازی. کارم این بود آیین نامه سرچ می کردم قسمتای مربوطه رو برجسته ی قرمز می کردم پرینت می گرفتم به تعداد مراجع کپی می کردم می بردم دم اتاقاشون. نامه می بردم می گفتم کتبا تقدیم کنم یا شفاها بگم؟ می گفت حالا شفاهی یه خلاصه بکن! لیسانس حقوق بخوره تو سرم... این خسارت آژانس و رستوران (به سلف نرسیدن) و شهریه ی مهمان شدنای ما رو یکی باید جبران می کرد با بهره ش! بعد آخه می مونن یه ترم به آخر می گن؟ اصلا یه شکر اضافی ای می خوردن که اون سرش ناپیدا. یه بار که زدم به سیم آخر دعوام شد. از خجالت قار و قور شکم, از کلاس زدم بیرون تو این هاگیر واگیر مسئول رشته مون می گه یه سوال یه سوال نارحت نشیا. گفتم بفرمایید. گفت چرا دستت رو همیشه اون گوشه ی سرت نگه می داری مشکلی داری؟ ساده گفتم چادرم می افته. گفت تو که دیروز رفتی به همکارم گفتم این مشکلی داره؟ گفت نمی دونم. دقت کنی همیشه م دست راستته. گفتم یعنی دستم مشکلی داشته باشه بخوام پنهان کنم؟ خب آدم می کنه تو جیبش. گفت نه آخه یکی بود همش دستش پشت سرش بود می گفت احساس می کنم همیشه یکی پشت سرمه. گفتم عجب! بعد فکر کردم عجب خالی زشته, ادامه دادم عجب تصوراتی از کارای آدم واسه دیگران  ایجاد می شه! گفت آره خوبیت نداره تو با این وضع تحصیلی, دیگران ببینن چی می گن؟ عوض این کار کشش رو سفت کن. من چون دوست دارم گفتم. بهش نگفتم که این علاقه متقابله و منم دوسش دارم... قضیه یه ماده ای بود که اشتباه تفسیرش می کردن. دانشگاه اول مثل ما ماده رو تفسیر می کرد و یه بار که زنگ زده بودم گوشی رو دادم معاون آموزشی دانشکده دوتایی سنگاشون رو وا کنن. خلاصه چند روزم مرکزی ما رو پیچوند. این ترابنده که قدم از قدم برنداشت و همه ی کارا رو خودم کردم. شبا مسج می داد می گفت پیگیر باش. به طعنه می گفتم ااا جداً؟ نمی گرفت, می گفت آره فلانی گفته هر روز سر بزنین. می گفتم اوکی تو نگران نباش استراحت کن. این روزها به زور مقادیر عظیم شکلات تلخ و آهنگای پاپ شاد ترکیه (که خجالت می کشم از گوش دادنشون بس که خزن)  و جایزه های کوچیک که به خودم می دادم (این گوشواره های بدلی که داره به کلکسیون تبدیل می شه) سرپا بودم و بالاخره باید روحیه حفظ می شد. اما روز آخر به سختی تونستم جلوی گریه م رو بگیرم و از بیم پاره شدن بغض, ساعت نه شب رفتم تو رختخواب. فرداش که دیگه تصمیم گرفتم برم وزارت علوم این معاون آموزشی صبحش من رو تو توالت دید. یعنی توالتم می رفت من اون جا بودم. داشتم چادرم رو از رخت آویز برمی داشتم بوگیر افتاد گفتم ای وای. گفت چی شد. گفتم هیچی بوگیر افتاد. بعد صورت هم رو دیدیم سلام کردم گفت ا تویی؟ در خدمت هستم. در حال برداشتن مایع دستشویی گفتم بله خدمت می رسیم. مشرّف شدیم (تنها دفعه ای که ترابنده اومد) گویا خواب نما شدن گفت تفسیرمون رو از مواد قبول کردن و گفتن مشکل رفع شد! حیف این بشکه ی نفتی که خریده بودم فعلاً به کارم نمی یاد. نگهش می دارم برای آتیش زدن چادر در روز فارغ التحصیلی. خلاصه داریم به تحصیل ادامه می دیم همچنان.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 20:24  توسط ندیوس 

می گن پیامبر خیلی شوخ طبع بوده. شوخی های به جا. یه روز ایشون یه پاش رو دراز می کنه از صحابه می پرسه این شبیه چیه؟ هر کس پا رو به چیزی تشبیه می کنه. در آخر پیامبر اون یکی پاش رو هم دراز می کنه می گه شبیه این یکی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 21:3  توسط ندیوس 

در اوصاف فضل و کمال پسر علّامه ی حلّی گفتن در کودکی وقتی پدرش می رفته سمتش تا تنبیهش کنه, آیه ی سجده دار می خونده و در می رفته.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 20:14  توسط ندیوس 

گویا خرّمی نیا صبح زود بلند شده, طبق معمول روزای جمعه گفته می رم باغ. مامانم گفته تو این برف سنگین باغ چی کار داری؟ گفته الآن برف نشسته رو شاخه ها می ترسم بشکنن می رم برفا رو بتکونم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 12:26  توسط ندیوس 

قریب به یه ماهه عقد کردم. ده روز بعد هم بی سر و صدا و با توجه به الگوی ساده زیستی خانم فاطمه ی زهرا رفتم سر خونه زندگیم. جای شما خالی. دلتون نخواد. البتّه مراد عقد اجاره است. درست فردای روزی که پست سابق رو تقدیم حضور کردم مستاجر ملعون تخلیه کرد و قوای ما رو به این سمت متمرکز کرد که: "رسم روزگار است این/ شاید او نیز منتظر تخلیه ی دیگری بود. ه الف سایه!!!"

اوّلا با آشپزی کتاب صوتی گوش می دادم. موقع غذا خوردن فیلم و کارتون می دیدم. یه فیلم رو 6 قسمت می کردم برای 2 روز صبحونه و ناهار و شام. این میرمحمّدی نمی گه مام دل داریم. یه کارتون بین فایلا داده سه بار واسه یه قسمتش گریه کردم. در به در یه اینترنت هوشمند و پر سرعت و خانواده دار/دوست و تحصیلکرده هستم. مردّد هستم در تصمیم گیری و ماجراها داره. حالا سرعت چرا یه جاهایی به درد می خوره ولی هوش که برای ما نون و آب نمی شه. مرد باید جنم داشته باشه. شماره ای پیدا کردم و مثل اجدادم از دایل آپ استفاده می کنم.

 خونه 45 متر نقلی, حموم کوچولو, آشپزخونه کوچولو, وسایل کوچولو, خودمم که کوچولو! الآن فقط صندلی اپن و آینه  ی قدّی کم داره. به عهده گرفتن مسئولیت خونه خیلی دید انسان شناسانه ی آدم رو بازی می ده و به زیر و بم نیازهای زیستی آگاهی عملی پیدا می کنی. کار خونه تمومی نداره. در وقت بیکاری موزاییک می سابم. اصلاً کار خونه خودش ورزشه! به سینک ظرفشویی و تمیز کردن روزانه ش حساسیّت پیدا کردم. معاشقه ای با هم داریم. آشغالا آشغالا. خیلی شده که صبح ها چک کردن میکاپ از زوایای مختلف باعث شده فراموش کنم بردارمشون. در حالی که گره زده و آماده پیش جا کفشی بودن. یه سری کارها کم تر شده البتّه. مثلاً از اون جا که هر مقدار بخوام می پوشم و من جزو اون دسته ای هستم که با لباس میونه ای ندارن حجم لباس های شستنی کم شده و همین میزان اندک پوشیدنی دیرتر کثیف می شه. حتّی لباس های آستین بلند و پشمی و یقه دار به ندرت دارم یا اصلاً ندارم بس که از پوشیدن فراری ام. و دو تا بلوز کاموایی هست که زیر پالتو زمستونا می شورم و می پوشم. تو خونه بخاری جای لباس رو می گیره و از اون جا که فطریه باید بستنی بدم, همیشه روزای سرد موقع بستنی خوردن می رم جلوی بخاری زیر لحاف!

هر شب هر شب لازانیا. همون روز اول مقادیر عظیمی گوشت و سویا و ادویه و پیاز داغ و قارچ آماده و فریز کردم. مزه ی عجیبی داشت. بعدها دیدم به جای فلفل دارچین زدم. در مقادیر فراوان. مجبوراً می خورم و موقع خوردن فواید دارچین رو گوگل می کنم. این گونه به جایی رسیدم که در حال حاضر فقط یه وعده از گوشتا مونده.

امّا اون بابایی که گفته تا گرسنه نشدی نخور و قبل از سیر شدن دست از غذا بکش (نقل به مضمون) معلومه تا خرخره تو تجمّل بوده. کنیز زیبارویی داشته تا امر می کرده پیش غذا و دسر و چند نوع خوراک و مخلّفات می چیده جلوش. نه معنی گرسنگی رو فهمیده بوده و نبودن غذا رو و حال نداشتن برای آماده کردن چند وعده نه معنی بخور تا چند ساعت دیگه گرفتاری و نمی رسی بخوری رو نه معنی بعد مسافت و تمیز کردن سینک و سبد عزیز دلش و بیرون گذاشتن کیسه ی زباله ها و خرید مواد اوّلیه و به خاطر فراموش کردن یه رکن از مواد لازم برای تهیّه ی غذا دوباره شال و  کلاه کردن و شلوار و مانتو  و شال پوشیدن و رفتن و خریدن و برگشتن و ... کلّاً نفهمیده.

تنهایی خیلی ارزشمنده. لازمه هر کس تنها زندگی کردن رو تجربه کنه. تمام مشکلات روحی (جز مورد بی خوابی) از بین رفته و احوالات ما به تعادل رسیده. انرژی برای چالش با کسی از دست نمی دم. حتی چند جمله ی کوتاه صحبت کردن در طول روز ذهن رو پراکنده می کنه. هم اتاقی و هم سویتی که بماند, کانتکت با عزیزان خانواده هم انرژی بر هست. لازم نیست ملاحظه ی کسی رو بکنم: مثلاً در سکوت و با نور چراغ مطالعه میکاپ نمی کنم و لباس نمی پوشم یا با صدای به هم خوردن ظروف از خواب نمی پرم . بعد از کلاس بدون فوت وقت میام خونه. روزهایی که کلاس نیست بمیرم پام رو از خونه بیرون نمی ذارم. چهار سال زندگی خوابگاهی ما رو عقده ای و ندید بدید کرده. انقدر آخر هفته ها تو خونه م که صبح شنبه با دیدن اشجار و ابنیه تعجب می کنم. دیگه شمالم می رم راحت نیستم. توی یخچال همیشه جا هست و همه ی چیزهایی که دوووز می دارم با هم هست و آن چه هست به آن چه هست نزدیک است. از نظر اقتصادی هنوز وابسته م ولی احمقانه احساس استقلال می کنم. تا همین چند روز پیش توهّم زده بودم تا آخر عمرم تنهایی تو این خونه زندگی کنم و جسد متعفّنم رو این جا کشف کنن. و این بود آرمان های ما؟ بیشتر از هر زمان دیگری حتّی زمون اومدن رتبه های کنکور یا پذیرش رشته ی دوم خوشحالم دیگه. احساسم اینه که دیگه هی منتظر نیستم یه اتفاقی بیافته.

امّا بهار نمرات فلسفه رو آوردم واسه معادل سازی دروس عمومی و اختیاری. (نامه رو قبول نمی کردن می گفتن باید عطف بشه. فلسفه عطف نمی کرد می گفت باید تقاضا بدن!) اختیاری ها رو قبول نکردن. برنامه هام بهم خورد. ترم تابستونی گرفتم. 6 واحد. 2 واحد از این 6 تا بزهکاری اطفال 1 و 2 بود هر کدوم یه واحد. حقوق اجازه ی هم نیاز نمی ده و کل دانشگاه همین طور. نامه دادم رد شد. 5 واحد رو نامه گرفتم واسه بهشتی. 1 واحد بزهکاری دو رو از فلسفه به عنوان درس اختیاری مهمان شدم. اختیاری های فلسفه م پاس شده بود و همه مدل طرز برخوردی رو که بلد بودم به ترتیب از خفیف تا شدید به کار بستم. نگفتم بزهکاری "2". گفتم بزنه بزهکاری. که مشکل پیش نیاز درست نشه... بعدش به تایپیست گفتم یه 2 یادشون رفته. امتحان اصول فقه 2 به خاطر شب قدر! ساعتش عوض شد و بیشتر از نصف کلاس دیر رفتن سر جلسه و تعداد قابل توجّهی که شامل من می شد ساعت رو اشتباه انداختیم. من که چند روز گریه می کردم... تو ساختمون مرکزی انقدر زار زدم که نزدیک بود از هوش برم. نامه پراکنی هامون جواب نداد و درس رو برامون حذف کردن.3 واحد مثل آدمیزاد پاس کردم و اون یه واحد بزه 2 هم که قاچاقی بود. اومدیم مهرماه معادل سازی کنیم بزه 2 رو. می گفتم حالا که پاسش کردم می ره تو شورا. می رم شورا رو می بینم. با دو تا از اعضا صحبت کردم و یکیش گفت در حیطه ی وظایفش نیست و اون یکی نامه رو ارجاع داد. بین این نامه پراکنی ها یه سری نمره ها رم از حقوق می بردم فلسفه و این دو تا نامه گم شده بود. از طرفی جز بهشتی که چهار ترم هست در خدمتشونیم یه چار واحدی متون فلسفی عربی 2 رو دانشگاه چهارمی مهمونم که نامه ی این هم اومده بود همون روزا و کلّی نامه به اسمم بود که تو بایگانی مسخرم می کردن! روزای بعد می خواستم برم بقیه ی اعضا رو ببینم که تو اسباب کشی برگه ای پیدا کردم مربوط به پیش نیازها و نمی دونم چه کسی و چه زمونی به من داده بود. دیدم از قضا بزه 1 پیش نیاز بزه 2 نبوده و این طوری با زندگی آدم بازی می کنن!!!! رفتم فارغ التحصیلان تایید کرد. چه وقتی هزینه کردم تا به مسئولان تو آموزش و اداره ی کل توضیح بدم که نصی مبنی بر پیش نیاز بودن اینا تو دستورای آموزشی نیست. همه م دکترن. خلاصه خلاص شدیم و بزه 2 رفت داخل کارنامه و اگه این ریسک بزه 2 رو نمی کردم معلوم نبود سنّم موقع فارغ التحصیلی با ج پهلو می زد. این گونه نعش ما به آزمون وکالت 91 می رسه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 12:45  توسط ندیوس 

تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن (این پست مخاطب خاص داره ها)  تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن د  آخه ...! یه هفته س نصف وسایلم جمعه نصف دیگه پخش. نمی دونم جمع شده ها رو باز کنم یا پخش شده ها رو ببندم. نذار کارم به جایی برسه که جمع شده ها رو پخش کنم پخشا رو جمع کنم تخلیه کن تخلیه کن  تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن چقدر شور و شوق داشتم زودی همه چی رو بستم الکیا الهی خیر نبینی از جوونیت که شور و شوق جوون مردم رو کشتی تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن د ....! من چشمم خونه رو گرفته بود که قبول کردم منتظر تخلیه بشینم وگرنه که مورد برای من ریخته  تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن گوشیتو خاموش می کنی آره؟ تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن گفتن گفتی عجله داری زودتر از موعد تخلیه می کنی که من به پات نشستم تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن الآن این شرایط زندگی منه نه درست حسابی سر کلاس درس گوش می دم... برنامه ی غذاییم بالکل بهم خورده حال ندارم حتی یه آرایشگاه برم واسه این ابروهای پاچه بزی تا تو تخلیه نکنی که نمی تونم تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن به خودم گفته بودی دوشنبه می ری دنبال خونه الآن چهار روز گذشته هر دفعه یه چیزی می گی ملت که معطل تو نیستن من خودم به اندازه ی شیش تای تو گرفتاری دارم ای بابا عجب گیری افتادیما تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن به والده م گفته بودی جمعه قول نامه می کنی بعد امروز شده گفتی تا پنجم قرارداده ته تا آخرین روز قراردادت می شینی د ........! .....! .....! اگه پنجشنبه پانشی که با افسر و لشکر می یام در خونه!!! تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن والا منم اگه تو منگنه نبودم انقدر اصرار نمی کردم الآن تو این خراب شده با کسانی هم صحبت هستم که واسه رفع بی خوابی بهم پیشنهاد کردن نماز شب بخون! و نمی تونم یه کلمه بهش جواب بدم تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن اینا بیمار جنسی ن از زن هم باید رو بگیریم به تاپ بندیمم گیر دادن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن دیگه لازم نیست بگم که رفت و آمد کلا بدون چادر ممکن نیست تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن معنی عدم وجود حریم خصوصی رو اگه می فهمیدی زودتر از اینا تخلیه می کردی تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن یکم دیگه این جا بمونم سر سال خانواده باید یه روانی تحویل بگیرن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن انقدر خون دل خوردیم و تظاهر کردیم و سگ دو زدیم تو این خراب شده به جان خودم اگه چن سال دیگه نتونم نون و بوقلمونی بذارم سر سفره ما به جنبش جدایی طلبی کردا می پیوندم حالا تو کاریت به این چیزا نباشه تخلیه ت رو بکن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن ببین منو تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کن تخلیه کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن...................
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 17:3  توسط ندیوس 

رساله در عشق و عاشقی

 متنی که در ادامه می خوانید تنها بخشی است از حاصل تجربیّات, تحلیل و تفکّرات نزدیک به بیست و سه سال* عمر مفید این حقیر و احتمال می ره طی سالیان دراز گوشه هایی از اون مختصر متحوّل بشه. البتّه مطمئنّم رئوس مطالب تزلزل ناپذیر به حیات خود ادامه خواهد داد. این اندک عدم یقین برمی گرده به این که وقتی دقیق می شینم محاسبه می کنم, در معدود مصادیق تجربه ی شخصی, دو مفهوم عشق و رابطه هرگز همپوشانی نداشته ن و ما اگر "یا" رو در معنای مانعه الجمع اون فرض کنیم, هر بار یا عاشق بودیم یا رابطه داشتیم! با این وجود گمان می کنیم چند باری این نان گندم رو دیدیم دست مردم.

 ۱. عشق افلاطونی خر است

در ابتدا لازم می دونم منظورم رو از مفهوم عشق روشن کنم. ببینید ما چیزی به نام عشق فراجسمی یا افلاطونی نداریم. این پنبه رو از گوشتون بیرون بیارین آفرین. اون احساسی که عنوان "عشق" برش صدق می کنه شکل تعالی یافته علقه های جسمانیه. در معنای واقعی عشق بعد از برخورد مادّی به وجود می یاد. برخورد مادّی لازمه ی عشق اعمّه از شنیدن وصف قد و بالای رشید (یا ضخامت سیبیل) فلانی تا رابطه ی جسمی (مسایل خاک تو سری) که این سطوح از برخورد, کاملاً بسته به فرهنگ و تاریخ هستن آفرین. از همین جاست که ما معشوق فلج و معوّج یا معشوقی که تو صورتش توده ی سرطانی داشته باشه نداریم. هستن معدود انسان هایی که چنین افرادی را به عنوان معشوق انتخاب می کنن (مثلا زن لال  و شوهر کور رو بورسه) و این عده باید به روانپزشک مراجعه کنن. مگر این که.... مگر این که تو قبل از معلولیت معشوق, وی را دووز می داژتی و تاریخ مشترکتون مانع از جدایی می شه و این دسته عاشقان از نظر روانی سالمن آفرین.

 

۲.عشق اصیل در پی زایش است

آیا منظور از این تیتر چی می تونه باشه؟ این یعنی عاشق باید نو به نو مفعول عشقش رو عوض کنه؟ یا نه, عاشق باید هر لحظه خود رو برای معشوق نو کنه؟ یا این که عاشق باید سعی داشته باشه بر تولید مثل و بقای نوع؟ طرفداران هر سه نظریه بر خطا هستن. مشهور امامیه  و از جمله شهید ثانی هم این نص رو این طوری تفسیر کردن که الآن جایگاه ما اینه. نظر صواب تر اینه که مادّه ی اوّلیّه یا مادر عشق ها رو من عشق مادر به حمل, جنین و سپس نوزاد می دونم (این نکته اگر در عرف گفته بشه آنتی فمه ولی از منظری که من بهش نگاه می کنم می تونه فم باشه). عشق والدین و در شکل متعالی تر اون عشق مادر, از اون جهت که از شانس اوّلیّن محبّت ورزی به انسان آینده برخورداره و وصف بی قید و شرط عشق ورزیدن به فرزند رو در معنای تام داراست, الگو و طرح عشق های بعدی قرار می گیره و عشق های بعدی کپی ناقص این عشق هستند آفرین. البتّه عشق پدر به فرزند رو هم انکار نمی کنیم ولی امتیاز مادر این جاست که مدّتی قبل تر از دیدن چهره ی جنین, نبضش رو احساس می کنه. (هر نوع برداشتی مبنی بر پیوند زن با حس و حاس و محسوس و احساسات ممنوع. خدا رو بنده نباشین این پاراگراف رو پاک می کنم)

 

۳.عشق حقیقی عشق یک طرفه است

تا این جا مقدّمه بود برای جلوگیری از خلط مفهوم و حالا رسیدیم به اوصاف اساسی عشق: ما چیزی به نام آینده نگری در عشق نداریم. عاشق حقیقی به معشوق عشق می ورزه بدون انتظار متقابل, بدون این که امید رسیدن به معشوق رو داشته باشه, با این که می دونه معشوق عاشق کس دیگه است, با این که معشوق از وجود عاشق بی خبره و با این که معشوق تف انداخته تو صورت عاشق. تلاقی دو اراده ی عاشقانه به این وسعتی که ما در اجتماع می بینیم نیست و در خوش بینانه ترین حالت و فاکتور گرفتن ازدواج های سنّتی, یکی از زوجین/پارتنر/رفیق عاشق بوده و اون یکی اگر نه به جبر, عاقلانه تسلیم و معشوق شده. همچنین پدیده هایی مثل "ببینم طرف نخم رو می گیره یا نه" خط بطلانی است بر صداقت در عشق جناح صاحب نخ. البتّه نخ بده ها و نخ بگیرهای عزیز جملگی انسان های جفت جوی سالمی هستن و همین طور ادامه بدن آفرین. چه روی صحبت ما با این دسته نیست.

 

۴.عشق واقعی همانا دفعی است

قبل از این که ذهن منحرفان منحرف و مغز منحرفان دچار انحراف بشه منظورم رو می گم. ببینید ما چیزی به نام عشق تدریجی نداریم. مثلاً تو یه مدّت نمی خواستی ریخت کسی رو ببینی یا مدّتی با کسی رابطه داشتی و نه ازش بدت می اومده و نه خوشت می اومده, بعداً نمی تونی عاشقش بشی. اون احساسی که بعدش پیش می یاد عشق نیست. خصوصاً قشر مذکّر به جهت اعتماد به نفس بالایی که دارن خیلی این جمله رو در روابط تکرار می کنن که "من تو رو عاشق می کنم" و عمیقاً باور دارن که این مهم شدنیه و چه بسا بعد از مدّتی طرفشون هم به جهت محرومیّت های سابقش در توهّم عاشق شدن می افته امّا من بهتون می گم این حرفا کشکه. اون دختر (و گاه پسر) ساده هم که فکر می کنه که به تدریج عاشق شده خیلی جرمش سنگین تر از طرف مقابلشه که از روی اعتماد به نفس و ناآگاهی فکر می کنه توانایی رشد دادن و شکوفا کردن گل عشق رو در قلب کسی داره. دیگه چی کار کنم کاری از دست من بر نمی یاد. نداریم.

 

۵.رابطه ی بدون عشق خیانت است

من این رو از اول نمی دونستم و چهار پنج سال پیش فهمیدم. یعنی خیلی دیر بود. کاری نکنین که تا عمر دارین ناراحت باشین که چرا زندگی انسانی رو در اوج جوونی به بازی گرفتین. ربطی هم به جامعه و فرهنگش نداره. به طور کلّی رابطه داشتن در هر سطح, بدون وجود احساس عشق, قبل از اون که خیانت به طرف مقابل باشه, خیانت به مفهوم و محتوای عشق هست: پس حتّی اگه به طرف مقابل هم اطّلاع بدید که عاشقش نیستین و صرفاً واسه وقت گذرونی رابطه دارین, بازم بر خطایین. من کاری با عرف ندارم, بار تنهایی و نیازها رو بر دوش کشیدن شرافت داره بر چنین روابطی. حالا این که یه عدّه چطور جرات و جسارت می کنن و کارشون به ازدواج می کشه من در حیرتم. دیگه بیشتر توضیح نمی دم. نکنید این کار رو.

 

۶. به گرد عشق نمی رسید

شاعر می گه آن گه رسی به سر که بی سر شوی. والّا. این طور نیست که دنبال عشق بدوید و آدم ها رو امتحان کنید تا یه روز عاشق یکی از همین آدم ها بشید. باید به عشق بی توجّه باشید تا رخ نشون بده. حتّی اگه تا پایان دوران باروری عشق پا نداد دست به کاری نزنین. اگه دنبال عشق بدوید به گردش نمی رسید. یه عدّه باید به خودتون استراحت بدین. اون عدّه هم که استراحت کردن پاشن بیان ظرفای نهار ما رو بشورن که بو این جا رو ورداشت.

 

۷.شباهت و احترام: دو رکن دیگر

شما جلب جنبه های جسمی و هم رفتاری معشوق می شید. هر زمان که دیدین دارین رنگ سکنات فردی رو به خود می گیرین بدونین تازه یک قدم به اون چه دارم می گم نزدیک شدین. رفتارهایی رو که در هر فرد دیگری نمی پسندیدید, مثل صدای دهان موقع غذا خوردن یا گلاب به روتون بالا کشیدن بینی, در معشوق نه تنها می پسندید بلکه ناخودآگاه تقلید هم می کنید آفرین. پس ما نداریم که کسی عاشق باشه ولی به معشوق بگه "فقط یکم صدای خنده ت بالاست" یا "پا و جورابتو تو حوض بشور بیا بالا". اگر سابق با وسواس تمام به خطوط محو چهره کرم ضد چروک می زدید این بار به تقلید از معشوق سعی می کنید به پیشونی خط بندازید. می خوایم یه پلّه بالاتر بریم: شما نه تنها تمام صفات معشوق رو نیکو می دونین و نه تنها به اون ها تشبّه می جویین, که به تمامه برای معشوق, صفات و مشغله هاش احترامی از نوع تقدّس قائلید آفرین. به نظر شخصی من صحبت از تلاش برای رسیدن به تفاهم هم در مقابل احساسات عاشقانه مفت نمی ارزه.

 

۸.نیاز جسمانی و عشق: عموم و خصوص مطلق

کوتاه و مختصر و ان شاءا... مفید عرض کنم. هر عشقی با جسم پیوند می خوره ولی هر تکانه ی عصبی نشانه ی عشق نیست آفرین. به طور نسبی عاشق با موضوع عشق (معشوق) تناسب و تشابهی به معنای عرفی داراست. بنابراین احساسات جسمی خانوم مهندس (به فتح میم) نسبت به شاگرد اعم از بزّاز و بقّال و نجّار و عطّار و مابقی فعّالین از دایره ی بحث ما بیرونه.

 

 

*بیست و دو سال و یازده ماه و سه روز

 

پ.ن.1 این چیزا به قول یکی از دوستان "اقتضای سنّه" ولی باور بفرمایید من تجربیّاتم از تعداد انگشت های یک دست بالاتر نمی ره.

 

پ.ن.2 این دفعه استثنائاً نظراتم باز گذاشتم ببینم چه گلی به سر ما می زنین. ادامه ی این روند بستگی به تلاش و همّت خودتون داره.

 

پ.ن.3 تو این مدّتی که این مطالب رو منظّم و از ذهن پیاده کردم می تونستم بیست صفحه مدنی 7 جلو بیافتم. قدر بدونید.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 19:5  توسط ندیوس  | 

دلم می خواد یه روز تعطیل بشینم تئوری خاصم رو در موضوعی که ازم بعیده آپ کنم. جنجال برانگییییز. قسمت نظراتم باز بذارم. بیاین نظر بدین. بعد آی حاضر جوابی کنم. مدّتیه به حدّی گرفتارم که خیلی مسایلم از دایره "کاش می شد" و "دلم می خواد" فراتر نمی ره. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 22:59  توسط ندیوس 

دلم می خواد برم آکادمی موسیقی گوگوش تو تست صدا رد شم بعد این رها اعتمادی رو بغل کنم بزنم زیر گریه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 19:30  توسط ندیوس 

بعد از فارغ التحصیلی می خوام کتابی بنویسم تحت عنوان "مشاوره ی آموزشی: راهکارها و دودره بازی ها".

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 12:3  توسط ندیوس 

گاهی وقتا

مانتوهای قدیمیتون رو بپوشین

می خواین که برین سوپری سر خیابونی چیزی

تو جیب راستش شاید

دست کردین

دیدین یه دوزار و پونصد تومنی پیدا شد

ورمی دارین می زنین به یکی از زخمای زندگیتون

دوزار و پونصد تومنم واسه خودش دوزار و پونصد تومنیه

والّا به خدا

 

(گرفتارم. یه عکسی می خوام در همین راستا آپلود کنم امکانات نیست. در این مدت یه سری شعرم گفتم! به تدریج آپ می کنم خدمتتون. اگه عمری باشه قصد دارم از این به بعد یه سری دودره بازی هم در وبلاگ آموزش بدم. هنوز خیلی حرفا داریم. با ما باشید)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 11:13  توسط ندیوس 

 یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

 

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی ای شمع مزار خویش شد

 

نی به آتش گفت کاین آشوب چیست

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست

 

گفت آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنی ات را سوختم

 

 

پ.ن. تا خود شمال از برای این قطعه, باطری گوشی و لپ تاپ رو خالی و خودم رو خفه کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 15:37  توسط ندیوس 

دانشکده که دیگه همدیگه رو نمی بینیم. گوشیتم خاموشه. به شماره ای که چند وقت پیش ازش مسج می دادی مسج می زنم جواب نمی ده. وبلاگت که منفجر شد. ایمیلت هم همیشه مشکوک بوده. تنها راه ارتباطی باقی مونده بین من و تو همین وبلاگه. پس برزگری قربون دستت این آخر عمری اون کتابام رو پس بیار. فریاد مورچگانم هم خیلی وقته نیست نمی دونم کی برده. دست هر کی هست بیاره. کلّاً جز برزگری هر کی هر چی از من گرفته و پس نداده بیاره بده آفرین و جایزه بگیره. دست قشنگ و روی ماهتون رو می بوسم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 18:34  توسط ندیوس 

بنده می بینم روزی رو که واژه ی وزین "دکتر" جایگزین "هی" یا "هوی" می شود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 13:20  توسط ندیوس 

زمان: ظهر روز سه شنبه بیست و چهارم خرداد

مکان: تاکسی خط انقلاب - آزادی

 

(آقای صندلی جلویی غرق در لهجه ی اصفهانی با تلفن صحبت می کنه. بعد از اتمام مکالمه, راننده که مردی سبّال*, بامرام و استخوون ترکونده است:)

ـ شما وزیر جنگ به کی میگین تو یزد؟

 مرد اصفهانی ـ اصفهان.

- تو اصفهان.

- چطور مگه؟

- آخه ما به مادر زن می گیم.

- زن.

- کی؟

- به زن.

- (بر می آشوبد) نه آقا, اون که چیزه... زن که سردار سپاهه... آره... زنگ زده می گه کارایی که گفتم رو انجام دادی؟ گفتم نه. گفت انجام ندادی؟ گفتم وقت نکردم کار داشتم. گفت انجام ندادی؟ شب نیایا خونه. (مکث می کنه) من. با این هیکل. (به خودش اشاره می کنه)

ـ پس امشب جای خواب نداری.

ـ چراااا رفتم انجام دادم....

کمی بعد

(راننده با تلفن صحبت می کنه و جلوتر می زنه کنار. عقب تر خودرویی وایستاده که انگار مشکلی براش پیش اومده. مردی ریزه میزه, کم مو با قیافه ی ناله پا بر زمین کشان خودش رو به تاکسی می رسونه. کلافه با لهجه ی ناب جنوب شهر:)

ـ دااش اسییی چی کار کنم

راننده (که از این به بعد او را داش اسی می خوانیم): تسمه است

اصفهانی: جوراب زنونه می بستی

داش اسی: داری پشت ماشین؟

مرد ریزه میزه: آره

(راننده با دستمال عرق سر و گردن رو می گیره, پوففف نسبتاً بلندی می کشه و کسی نمی بینه چطور یهو فرمون رو ول کرد و خودش رو انداخت بیرون ماشین, خطاب به رفیق ریزه میزه مون:)

ـ بشین اینا رو ببر آزادی.

(آقای ریزه میزه سکّان رو به دست گرفت آتیش کرد و دوباره حرکت کردیم)

اصفهانی: این ماشینا واسه هر دوتونه داد شما برونی؟

ـ داش اسی داااداااشمه

ـ شما یعنی برادرین با هم؟

ـ ها؟ نه ولی از برادر به من نزدیک تره... از برادر نزدیک تریم. الآن منم دخلم رو ول کردم اومدم.

کمی بعد

(آقای کارمندیان بغل دست من که قبل از این جریانات شمرده حرف می زد:)

داداش قربون دستت این بغل یه نیش ترمز بزنی ما می پریم بیرون.

 

 

*بسیار سیبیل دارنده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 14:12  توسط ندیوس 

قرصی که واسه بیماریم خوردم توش خواب آور داشت. شب خواب دیدم شهرام ناظری با یه عدّه اومدن خونمون. برامون آواز خوند. منم باهاش زمزمه کردم. یه قسمت آهنگ رو با ریتمی یکم متفاوت خوند. بعد از اتمام آهنگ من گفتم استاد فلان جا رو خارج نخوندین؟ آخه تو متن آهنگ این طوریه (تکرار اون قسمت آهنگ). یا این جا خارج خوندین یا تو خود آهنگ خارج بوده. یکیشون خارج بوده یا بلکه هر دوشون. استاد با استفاده از انگشتاش ریتم آهنگ رو برام توضیح داد و از اشتباه دراومدم. امّا استاد باهام سرسنگین شد. ادامه ی مهمونی کاسه ی چه کنم چه کنم دستم گرفته بودم. رفتم تو آشپزخونه تفال زدم!!! یه بیتی اومد که بخند و شراب ببر و قال قضیه رو بکّن. گفتم اون وسط زشته شراب ببرم. تعبیر دیگه ای کردم. یه مقدار انواع بستنی ها رو قاطی کردم با ژله و مربّا. بعد از کلّی استخاره تو ظرف مخصوص فقط بردم گرفتم جلوی استاد. تا خواستم خم شم بستنی چپ شد تو سینی. هول کردم. استاد اومد بستنی رو با لبخند برگردوند. گفتم استاد اجازه بدین یکی دیگه براتون بیارم. ظرف نصفه ی بستنی رو برداشت و با لبخند گفت نه زحمت نکشین شما یه چایی هم به ما بدین ما رفع زحمت می کنیم.

(فردا هم سه تا امتحان دارم باهم.)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 10:20  توسط ندیوس 

تو یه هفته فرجه ای که غنیمت اومد, بیشترش رو در شمال به عفونت گوش میانی بستری شدم. مستبدانه و همین طور تلوتلوخوران اومدم سر وقت امتحانات:

 امّا عجیبه که بیماری حتّی در فصل امتحانات برای هر کس فاجعه آفرین باشه تا حدّی که بتونی از پس کمینه کارهای روزانه ت بربیای برای من موهبتیه که با غرق شدن در حالیّت تن هرچند برای مقطع کوتاه از افکار منفی و پریشانی افکار رها بشم(از این جهت کارکردی داره بس کارآمدتر از موهبت خواب عمیق). هر لحظه که این طور می گذره داره هضم می شه مختصر پریشانی فکری یا روحی در مقابل اوج درماندگی جسمی نشاید. حتّی بیماری از حیث مشغول نگه داشتن ذهن به محدودیّت های عارض بر تن مثل بیداری از خواب سلطه ی طولانی محتویات ذهنه یا گشودن روزنه ای جدید فراروی چشم و فهم این که چقدر ساله من با افکار بی وجه, آگاهانه به خودم بد می کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 16:5  توسط ندیوس 

دوران دانشجویی صرف نظر از پیشرفت علمی... و شروع زندگی در کوی دانشگاه که دیگه به اتمام رسیده و سال آخر رو باید به فکر جای دیگه ای واسه موندنم باشم, برای من با تجربیات بی سابقه و گاه حیرت آوری توام بود. شاید چون تک فرزندم و همیشه تمام توجّهات به من اختصاص پیدا کرده تا جایی که اوقاتی از روز به نوازش فیزیکیم مختص بوده, حجم توجّه تا حدّی بوده که آخرین باری که سعی کردم جلب توجّه کنم یادم نمی یاد. اوایل در یه محیط عمومی مثل خوابگاه یا سالن مطالعه و کتابخونه ش وقتی می دیدم هر کس سرش تو کار خودشه و به من توجّه نمی کنه یا وقتی لباس جدیدی تنم می کنم کسی قربون صدقه م نمی ره تعجّب می کردم. یه مدّت به طور کاملاً ناآگاهانه عروسک گوسفندی همراهم بردم و از زبون عروسک خودم رو واسه هم اتاقی ها لوس می کردم و امروز به انگیزه ی اون روزهام پی می برم. اوّلین تجربیّات دست به سیاه و سفید زدنم هم تو همون خوابگاه رخ داد. این هرگز منافاتی با استقلال عملی و احساسی که گاه به تک روی بدل شده نداشته و اون چه مشکل زا بود این نبود که نتونم از پس کارای فیزیکی بربیام. مثلاً طوری زندگی کرده بودم که تا قبل از این دوران کبریت آتیش نزده بودم و میوه پوست نگرفته بودم و این هر دو در همین سال ها آموخته شد و تا یاد گرفتن پخت چند نوع غذا پیش رفت. دست آخر نکته ای که هرگز نتونستم با اون خو کنم خوابیدن تو اتاقی بود که کس یا کسانی توشن. سر این مسئله یه بار خونه گرفتم و نتونستم توش بمونم. با وجود آگاهی و حتّی مراعات هم اتاقی ها, خواب سبکم در طول این چهارسال با کوچک ترین نور و صدایی بهم خورده, هر روز کسر خواب داشتم و هر شب مشکل در به خواب رفتن. بی بر و برگرد با به خواب رفتن آخرین نفر به خواب رفتم و با اوّلین نت زنگ بیداری نفر اوّل چشم باز کردم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 18:17  توسط ندیوس 

(با گوشه ی چشم به دیالوگ لذّت بخش و روشنگری که اون روز با دوستان عزیزی پیرامون این پست رخ داد لازم دیدم برائت خودم رو از موضوعی اعلام کنم. از اوان حس تمیز در اخلاق به اون پایبند بودم که بعدها دیدم اخلاق کانتی نامیده شد و امید آن دارم اون چه در پاراگراف آخر این پست نوشتم توهّمی از قیام به اخلاق دینی به ذهن القا نکنه. سبک نوشته کودکانه و غرض صرف توصیف احساسات بوده و ذکر این که فیلمی من رو یاد کاری غیراخلاقی می اندازه دور باد که حجّتی بر تاثیرپذیری اعمالم از پاداش و جزای اخروی باشه! چنین تفسیری از محتوای پست بدعت و بدعت حرام است و با آن چه قبلاً بلاگر جان کنده بگوید متعارض, اجماع برخلاف آن موجود و دلیل مفقود است.)

 

دو تا کار زشت از بچّگی تو کارنامه م هست که همیشه مثل خوره روحم رو می خوره. اوّلیش توی آمادگی یه دختری بود به نام هانیه که خیلی زرزرو بود و از دستش حرصم می گرفت. حتّی تو عکسایی که از اون دوران دارم دماغ هانیه از فرط گریه قرمزه. یکی دوبار به سرکردگیم گروهی با بیشینه ی پسرا تشکیل دادیم. دختر بیچاره رو به دیوار تکیه دادیم و شونه ها و سرش رو محکم گرفتیم. اونوخت با هر دستور من به عنوان معاون جرم که عبارت بود از امر به "تف کن" دوستان ما دسته جمعی رو صورتش تف می کردن. اون هم در حالی که سعی می کرد دستاش رو جلوی صورتش نگه داره گریه می کرد. من واقعاً یادم نیست چرا این کار رو می کردم و تو عالم بچّگی چه دشمنی با دختر بینوا داشتم. بعد از اون سال ندیدمش چون از شهر ما رفتن. چند سال بعد شنیدم گویا مشکل قلبی داشته و رفته خارج عمل کرده. الآنم هیچ دسترسی بهش ندارم که برم حلالیّت بطلبم و حتّی اسم فامیلیش خاطرم نیست. امّا هر هانیه نامی باعث می شه جای عمیقی توی قلبم تکون بخوره (جدّی!).

دوّمین مورد مربوط به پسرخاله کوچیکم هست که ۹ سال تفاوت سنّی داریم! یادمه وقتی دو سه ساله بود به نظرم خیلی ایکبیری می اومد. وقتی می اومد شهر ما من می بردمش زیرزمین مادربزرگ و قیافه م رو خیلی وحشتناک می کردم و تهدیدش می کردم که "موکیییی (اسمش رو به یاد عموی شهیدش موسی گذاشتن و اونوقتا موکی صداش می کردیم) نمی ذارم زنده از این جا بری.. می خورمت..." یا این که توی اتاق تنها گیرش می انداختم و چنگولام رو نشونش می دادم و باز می گفتم می خورممممت. یادمه حتّی یه بار دستش رو گاز گرفتم. و موکی با چشمای گریون می گفت ندا تو رو خدا من رو نخور قول می دم بچّه ی خوبی باشم. طوری شده بود بچّه ی بینوا با اون سن کمش سعی می کرد طوری ترتیب رو رعایت کنه که آخرین نفری نباشه که از اتاق می ره بیرون.

البتّه امسال عید از فرط عذاب وجدان این مسئله رو براش عنوان کردم و کلّی اظهار ندامت و به طرقی که باعث گاف دادن دست بقیه شد سعی در جبران کردم. خیلی از خودش خنده و لودگی متصاعد کرد و گفت هیچ یادش نیست.

به هر حال خواستم بگم خیلی پشیمونم. هر وقت از این فیلما می بینم که طرف رفته تو کما و افراد زندگی گذشته ش دارن ازش انتقام می گیرن یاد این کارام - خصوصاً هانیه - می افتم. تا جایی که به جرات می گم هیچ کار و تصمیمی تو تموم سال های زندگیم من رو انقدر شرمنده و پشیمون نکرده. مخصوصاً این سال ها ی غرق در تئوری دانشگاه که تفاصیلی از حکم و عمل اخلاقی و وجدان و جبران خسارت ذهنم رو به خودش مشغول کرده و قبل از هر رفتار و عملی وسواسانه کلی فکر و ملاحظه می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 21:1  توسط ندیوس 

مام. قسم به مام. و تو چه می دانی مام چیست؟ آیا مام را نیافریدیم تا از هم گریزان نباشید؟ حمّام نمی روید و اسپری می زنید؟ گمان می کنید که دیگر بوگندو نیستید؟ خیلی بیجا می کنید. در دوزخ اسپری هایی با اسانس جوراب و زیر بغل در شامه ی آنان فرو می کنیم و حوریانی بدبو با موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه برای آنان اجیر می کنیم که یک دقیقه دست از سر آنان برندارند. و آنان در بوی گند جاویدند. مثل آنان که حمّام نمی روند مثل آن شتر سخنگوییست که قومش از وی پرسیدند از کجا باز می گردی. همانا پاسخ داد از حمّام کوی. به او بگو از زانویش پیداست. ای رسول به زنان و دخترانت بگو روزهایی که آب بر زنان مضر است دوش فوری سرپایی را بر آنان واجب نمودیم. و حمّام روزانه را بر مومنین مرد و زن واجب کردیم. ببینین کی گفتیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 20:32  توسط ندیوس 

در هر کار اداری بهتر اونه به عوض صفا و مروه کردن اتاق ها و ساختمان ها با چادر و یال و کوپال تعداد مراجعی رو که تو رو به هم پاس می دن با هم رو به رو کنی.

(اندر باب معادل سازی دروس مشترک)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:12  توسط ندیوس 

بعد استاد عرفان صدام کرده اتاقش و گفته در طول این چند سال که با من کلاس داشتی, با وجود این که من حجابت رو قبول ندارم, البتّه از نظر شخصی, ولی از نظر ظاهری تغییر نکردی, از اوّل همین جوری بودی امّا با توجّه به شناختی که استاد از دانشجوهاش داره می گم به تدریج از نظر روحی پسرفت داشتی. نمی خوام از واژه ی بدی استفاده کنم, من یک وقار و یک نورانیّتی در چهره ی شما می دیدم که از بین رفته. اگه مشکلی هست که کمکی از دست من بر می یاد بگو.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 13:55  توسط ندیوس 

اما جدای از شوخی رابطه ی من و فلسفه به کجا کشید؟

چند ماه قبل از عید رو بخوام ساده و در چند خط وصف حال کنم خودم رو به موش آزمایشگاهی بدل کردم. اقداماتی دور از انتظار در راستای مراوده و مدارا با "رضا؟" انجام دادم: شلوار در بوت کردم, کنکور فلسفه رو نرفتم, به خودم فشار آوردم سر کلاس حقوق صم و بکم نشینم و نه نقد که دست کم جواب سوالی رو که می دونم بگم و گاه بدون پشتوانه ی نظری عمل کنم.

بعد روانم آشفت در حدّی که به هجم اندوه بهایی ندم. پای هر صحبت ابلهانه ای دوام آوردم. در تعطیلات عید برای رهایی از افکار سفیهانه به رکاب زنی و ویراژدهی بدون گواهی نامه (یه بار هم سپر خانوم والده رو مختصر به جدول مالیدم), ترجمه ی سیل آو گودز با محوریّت متن, امر بین الملل خصوصی, بالا رفتن از درختان و حظ بردن از جمال جمیل رها اعتمادی (از پشت شیشه ی تلویزیون البتّه) مشغول شدم. مخصوصاً مورد متاخّر با جرقّه ای که زد بسیاری تئوری های قدیم رو نقش بر آب کرد ناکس!

بعد از تعطیلات گاه برای فرار از افکار به خواب پناه بردم و صبح که بیدار شدم تمرکز حاصل از چند ساعت فکر نکردن غافلگیرم کرد. جای گفتن نیست که پذیرش تغییرات احساس ناخوشایندی از حقارت به دنبال داشت. انسان همیشه در حال تجربه ی چیزهای جدید است و زندگی به او یه دستی می زند اما در مورد منی که انگار فلسفه به تعداد سال های عمر پیرزنی تجربه و به اقتضای تجربه عمر بخشیده روا نیست. تلقین می کردم در هفهش سال گذشته مثال بزن کی یه بار حالت خوب بوده که انتظار دوّمیش رو داری؟  

همون روزا چاقویی به کف پام فرو رفت. آخرین باری که آسیب جسمی به من وارد شد یادم نمی اومد. جالب که هجم مشکلات روحی مانع درک درد زخم جدیدم بود. توهّم خوشی زدن زیر دلم رو پس زد. دریافتم اتّخاذ فاز منفی فقط از ترس این نیست که چشممون نزنن!

اعتبار متواترات از همون شش هفت سالگی از دست رفته بود. بعد از بلوغ و خصوصاً از بدو دانشگاه حنای استدلال برای ما رنگ نگرفت. امروز و شاید تحت تاثیر اپیدمی افسردگی و حالات روحی بی سابقه ی متاثّر از بیگاری هر ماهه حتّی نمی تونم به انطباع حسّی اعتماد کنم. رسم فلک بر اینه که وقتی دید لوازمی که از قبل تعبیه کرده تا انسان رو در جهت خودش حرکت بده کارساز نیست, دردی وارد می کنه و خلاصی از درد رو موتور محرّکه به سوی خود قرار می ده. محوریّت چرخش منظّم فیزیولوژیک در رفتار و اعمال انسان. وهمی بودن سایر مبانی رفتاری. چیزی که مردان از درک اون بی بهره اند و زن رو به اشتباه پیوند دیرین به حس داده ند.

به دین جویی به فلسفه رو آوردن (که یکی از جستنی ها محسوب می شد) خطای جاهلی بود. درست همون طور که از دیندار فیلسوف در نمی یاد. دین نباید مسئله باشه و الآن دیگه نیست. چنان که در حاشیه عرض می کنم هیچ ایده ای ندارم در مورد صدور جواز جا خوش کردن مصرعی حاوی "الله؟" به مدّت سه سال و اندی بر سر در وبلاگ چی فکر کردم؟ احترام به اعتقاد دینی سلک شاعر؟ نگاه کردن به انسان از بالا؟ تعادل و میانه روی؟ حرکت به ورای الفاظ؟ یا بدتر, باورپذیر کردن؟

واحدای فلسفه ی این ترم به حدّاقل رسیده و هجمی از کلاسای پربار حقوق رو بر دوش می کشم. همون تعداد محدود رو معمولاً دست به سینه می شینم. بعد از بیداری از خواب مغناطیسی یک ساعت و نیمه ی تلفیق حیل و قواعد تجاری, فقهی, جزایی و اصول مدنی, کلاس فلسفه به سلوک و تزکیه ی نفس می مونه. امّا تنه می زنم تا به موقع به فلسفه ی اخلاق برسم و با همه ی این و آن وجودها به فلسفه تعهّد دارم.

هجم تجربه تا اون جا فشار وارد کرد که شاهکارهای جهانی رو هم نمی تونستم بخونم. ایرادی که نادانسته بر دانش آموخته ی علوم انسانی می گیرن. همین هفته البتّه شهرنوش پارسی پور جرقّه ی دوّم بود. ناکس روزنه ای بود در مقابل چشمانم به جهانی دیگر. "طوبی و معنای شب"ش نشون داد هنوز قوّه ی اون رو دارم که مثل تجربه های سکرآور قرن های گذشته م, بعد از امثال جنس دوّم دوبووار, خواجه ی تاجدار ژان گئور, آخرالزمان مل گیبسون و قرمز کیشلوفسکی, در چیزی غرق شم, با چیزی اغوا شم و فراموش کنم.  اگه غیر از این بود یعنی برزخ چند ماهه پایانی نداشت که صد سال دیگه شرح حال نمی کردم دشمن شاد شم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 18:24  توسط ندیوس 

می گم چطوره تغییر رشته بدم به پزشکی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:15  توسط ندیوس 

در جهت هماهنگی با انتفای حکم قصاص درباره ی پدری که علیه فرزندش مرتکب جنایتی عمدی (اعم از قتل) شده و تسرّی حکم به اجداد پدری هر قدر که بالاتر برن, بحث تحلیلی درخوری در خصوص سقط جنین اضطراری شکل گرفته از این قرار که در صورتی که ادامه ی بارداری (بار شیشه) برای حیات مادر خطرناک باشه, حیات کدوم یک از مادر یا حمل (جنین) رو به دیگری ترجیح بدیم. نظرات قابل تامّلی هم ابراز کرده ن. بنده به نوبه ی خود و طی مطالعاتی که داشتم تصوّر می کنم نظر اصلح و تفسیری نزدیک تر به مقصود ارائه دادم (هذا من فضل ربّی) و شایسته دیدم یه فتوایی از خود متصاعد کنم از این قرار: "در صورت وجود امکان تشخیص جنسیّت و ذکور بودن حمل, حیات حمل مقدّم بر حیات مادر بوده, چنانچه عمر حمل به مرحله ی تشخیص جنسیّت نرسیده بازم حیات حمل مقدّم بر حیات مادر است. چون اینجام پنجاه درصد احتمالش هست حمل ذکور از آب در بیاد. به هر حال نا امیدی از رحمت خداوند بزرگ ترین گناه کبیره است."

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:9  توسط ندیوس 

از ترس های من در زندگی اینه که یه دو روز دیر آپ کنم و سرکش لینکم رو از وبلاگش ورداره.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 21:9  توسط ندیوس 

الآن دیگه وقتش گذشته ولی درد رو باید گفت. آقا اصلاً ما همیشه عقب خدایی (از باب تاکید) هستیم. سال تحویل تو رختخواب موندم و اعلام کردم دیگه ذرّه ای ظرفیّت بی خوابی رو ندارم. پشت پنجره م بمب و ترقّه می زدن و خواب و بیدار ناسزا می گفتم. از این ور اهل منزل تلویزیون روشن کرده بودن با صدای بلند. داد و بیداد که در اتاقم رو ببندین. ندا آمد که شگون نداره ما ببندیم اگه خوابت می یاد پاشو خودت ببند (تو بچّگی هم که فوبیای مورچه داشتم هر وقت جیغ می زدم این مورچه رو بکش می گفت گناه داره من چرا بکشم اگه می ترسی خودت بکش!). از شب قبل هماهنگ کرده ن کی اوّلین نفر بیاد عید دیدنی: پدربزرگ ما که پاقدمش شگون و برکت به همراه داره. صلات صبح اوّلین مهمون ها تشریف فرما می شدن که کس دیگه ای زودتر نیاد و سال عاری از شگونی نصیبمون بشه. قبل از اون خرّمی نیا هیجان زده بیدارم کرده: فلان قاضی مهم بهم اس ام اس تبریک نوروز داده, یه چیزی داری در جوابش بگم. گفتم بگو ای قاضی ای ژوژ ای نشاننده ی هر چیز به جای خود و ای منصف عیدت مبارک. خودم از یه هفته قبلش بد و بیراه گویان و غر غر کنان در کار فرستادن  اس ام اس تبریک عید ایکس به ایگرگ و ایگرگ به زی  و زی به ایکس بودم این اواخر بدون این که نگاهی حتّی سرسری به محتواشون بندازم.  این بین چند تا مسج همراه اوّل قبضت رو به موقع بده هم به اشتباه در جواب تبریکات فرستاده شد. هفت جد و آبادم از اون دنیا مسج تبریک فرستادن... بعد از این, اوّلین حرفی که زدم گفتم عیدی. تیریپ غم گرفته بودن چرا سال تحویل تنهامون گذاشتی! خانوم والده گفت اون که عیدی می خواد سال تحویل پا می شه می گیره. رفتم سر پولای عیدی مقادیر قابل توجّهی المقاصّه کردم. می گن این چی بود؟ بخت خوش فقه استدلالی رو برده بودم شمال بخونم. آوردم نشون دادم بخیر گذشت. خدا شاهده (از باب تاکید) 8 صبح به عنوان اوّلین انسان های روی زمین ما رو بردن عید دیدنی. چهره های خواب آلود با موهای وز و رد آب دهان جاری شده بر چانه به استقبال می اومدن (این موقع که دختر خانوم خونواده ژولیده و بی خبر از خواب پا می شه موقع مناسبیه برای این که مادر پسر, قیافه ی واقعی عروس آینده ش رو ببینه و نذاره جنس ناجور به جوونش بندازن ـ چقدر دایی مردکی شد ـ امّا بدبختانه  از اون جا که ننه ی ما عقل نکرد جز ما یکی دیگه بزاد, لذا برادر عذب نداریم که با این سر صب رفتنا چیزی عایدمون بشه). آرایشم رو تو آینه ی ماشین و بعد اتاق خواب ملّت کامل کردم. هیچی, هر چی زده بودیم پرید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 19:14  توسط ندیوس