حالا که در آستانه ی آخرین ترم حقوق و هم فلسفه قرار دارم (با احتمال معرّفی به استاد) دوباره همون تردید دیرینه داره در من زنده می شه! عجیبه که من درس عبرتم نمی گیرم. چرا واقعاً این طوره؟
تنها چیزی
که مسلّمه و تردیدی توش نیست آزمون وکالتیه که از قضا افتاده شهریور و لازمه جان
بکاهم.
طرف دیگه ی قضیه ارشد هست. من از تخصّص می ترسم. از تفنّن بیشتر خوشم می یاد.
ارشد حقوق با وجود بچّه هایی که خیلی خوب درس می خونن و رقبای سرسختی می تونن
باشن, از نظرم آسون ترین راهیه که پیش رومه. چون تموم این چهار سال خصوصاً این
اواخر بهشتی همه ش کتب حقوقی خوندیم و جزوه کم تر بوده و من کلّاً احساس می کنم الآن
یه چیزی حالیمه و مثل فلسفه لاادری و متحیّر بیرون نیومدم. انگیزه ی ارشد خوانی
حقوق هم می تونه این باشه که تو تابلوی دفترت می نویسی کارشناس ارشد فلان. سبک ارشد
رو هیچ دوست ندارم. تحقیق و پایان نامه و اینا. امّا کاریه که باید انجام بدی. و
خرّمی نیا که تازه پارسال ارشدش رو باکو گرفت, کلّی نصیحتم کرده که تا جوونی بخون
تموم شه بره پیکارش. از نفس دانشگاه رفتنم بدم نمی یاد راستش. یعنی می ترسم از
ادامه ندادن. می ترسم راکد بشم و جزمی یا عکسش بی اعتماد به نفس. دیگه همه دارن می خونن آدم احساس می کنه نجنبه کلاه سرش میره!
امّا تردید مربوط می شه به همون تقابل مزمن عشق و عقل. مطالعات زنان که در ایران نشاید. من آرزومه انسان شناسی بخونم تو ارشد. می ترسم. می ترسم فکر و ذهنم مشغول بشه به این و نتونم خوب پول درآرم و اون وقت همه چیز بر باد فناست. چرا که عادت غریبی هم به وا رفتن و از خود بی خود شدن دارم. دوّم این که هیچ چیز خاصّی از انسان شناسی نخوندم جز اون چند تا منبعی که سال دوّم دانشگاه خریده بودم و زیر و رو کردم. یعنی اصلاً تو جوّ علوم اجتماعی نبودم. ترس بزرگ ترم هم مربوط می شه به کاری که پنج سال پیش کردم و چوبش رو خوردم. شایدم چوبی نخوردم. به هر حال فلسفه درسته اون تاثیری که می خواستم رو نداشت و اصلاً جو خیلی آکادمیک مذهب زده ای بود و فلاسفه باید خیلی حیران تر و ضد اجتماعی تر و آرمانگراتر و "ضد استدلال تر" از این حرفا می بودن. با این وجود من نمی تونم حرفی از پشیمونی بزنم. امّا به هر حال چیزی بود –هرچیزی- که عمرم رو نذاشتم پاش. نمی تونم بگم دلیلش شغل و درآمد بود دقیقا که رفتم سمت حقوق یا عدم رضایت کامل از فلسفه. اعتبار اجتماعی که حتماً بود. یعنی الآن خودمم نمی دونم واقعیّت رو! از طرفی تنها عاملی که می تونه من رو به سمت تصمیم گیری درست در مورد ارشد ببره همین تامّل و غور در دلیل کاریه که چهار سال پیش در انتخاب حقوق کردم. موقع انتخاب رشته ی پنج سال پیش دقیقاً این تردیدها راه به جایی نبرد و همین طور با ریسک رشته ها رو زدم! شاید کسی باور نکنه. خودمم الآن می فهمم که اون موقع نمی دونستم دارم چی کار می کنم. لحظه ای نبود که این تقابل عشق و عقل دست از سر کچل ما ورداره. چقدر اونایی که نصیحت نیوش و منفعت گرای صرف هستن راحت و خوشبختن. انتخاب رشته ی دبیرستان هم همین طور شد و دو هفته سر کلاس تجربی ها نشستم و در آخر عشق غالب اومد.
مسخره
است. این عطش من به انسان و خصوصاً تاریخ انسان با دیدن فیلم و خوندن کتاب درمان
نمی شه – نشد. این احساس تزلزلی که نسبت به موفّقیّت در شغل آینده دارم هم مزید بر
علّت شده. یعنی اگه اطمینان داشتم به این که می تونم از پس کار وکالت بربیام به
خوبی و در حدّ رفاه کامل, لحظه ای تردید نمی کردم در گرایش ارشد. می
ترسم تمرکزم رو
بین وکالت و انسان شناسی تقسیم کنم بعد از کار سخت وکالت ناموفّق بیرون
بیام. هم
اشتیاق شدید دارم به این شغل و هم ترسی عظیم. شاید خودم رو ول بدم جریان آب
من رو
می بره دانشکده حقوق. ولی باز می ترسم از ده سال بعد. که در رفاه مالی
نشستم و
حسرت آرزویی رو می خورم که خودم نخواستم برم سمت تحققش. زن هم که هستیم و
خدمتکار
آشپزخونه. چنان دان که چاره نباشد ز جفت/ ز پوشیدن و خورد و جای نهفت! فقط
کافیه اون موقع کودکانی هم باشه و خونه داری –که خودش شغل دوّمیه
جانکاه که تا بهش نپردازی معضلش رو نمی فهمی- که دست و پام تا لب گور بسته
شه. (باز
اگه مرد بودم غذا آماده و لباس اتوکرده و منزل پاکیزه و نصفی از خرجی خونه
رو زنم
می آورد سر سفره, من می چسبیدم به کارهای مهم تر!)
خیلی زدم تو سر
دل و احساساتم
تا این مسئله رو بازگو نکنم و هی به خودم گفتم انقدر خفت و در به دری کشیدی
آدم نشدی؟ فراموشش کن امّا... آدم نشدم. یک سری انسان هایی هم هستن در
دنیا که مثل من هستن لابد. القصّه
آهوی جانم سر صحرای انسان شناسی دارد.
یعنی اگه نشه و بترسم و نرم سمتش, بخشی از وجودم رو فراموش کردم.
